تبليغاتX
کله کدو
کله کدو
خاطرات و هرچی به کله پوکم میرسه
دیلما

ساس ام اس

اس ام اس

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط best  | 

بای بای!
 

بالاخره وبلاگ جدیدم توی میهن بلاگ آماده شد،خداحافظ بلاگفا

>>>>>>www.kalekadoo.mihanblog.com <<<<<<

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط best  | 

بخشنامه

کروبی:

"""مثلاً اخيراً در بحث گردشگرى كه مطرح شده بود، يكسرى از اين دولتى ها موضوع امام زمان(عج) را مطرح كرده اند. يكى از اين دولتى ها گفته بود كه امام زمان(عج) قرار است همين يكى دوساله ظهور كنند. لذا لازم است در ايران هتل سازى كنيم. آن يكى هم در جوابش گفته بود، نه ديگر لازم نيست. وقتى اين جورى شد، درهاى تمام خانه ها باز مى شود و مردم به اين خانه ها مى روند و ديگر اصلاً نيازى به هتل نداريم. تمام منازل، مهمانخانه مى شود."""

بسمه تعالی
بخشنامه شماره 234543
با سلام خدمت پروردگار متعال دو عالم
به دلیل ساخت و سازهای جدید در جمکران و ایجاد هتلهای 5ستاره در منطقه مذکور و تا تکمیل ساخت و ساز منطقه ویژه گردشگری،ظهور آقا امام زمان(عج)فعلا مطابق برنامه قبلی مقدر نمی باشد،زمان جدید ظهور ایشان بعد از برسیهای بیشتر و مشورت با حضرت مصباح یزدی در آینده ای نزدیک به خدمت جنابعالی و ایشان خواهد رسید
همچنین آقای رئیس جمهور خواستار تمدید مهلت اجاره هاله نورانی نور برای شرکت در اجلاس سران را می فرمایند،خواهشمند است اقدامات لازم را اعمال بفرمایید
والسلام علیکم
غلامحسین الهام،دبیر هیئت دولت

2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط best  | 

رابطه لریت با کتابخونه و جوراب!

آدما به سه دست تقسیم میشن:یک آدمایی که قیافشون نشون میده آدمای جنتلمنگی هستن،یکی دیگه آدمایی که وجناتشون نشون میده خیلی آدمای باکلاسی هستن ولی در واقعیت از لحاظ خلمکی در حد phd هستند! و یکی دیگه آدمایی که نه ظاهرشون چیزی نشون میده نه باطنشون،اینا آدمایی هستند که معمولا مثه یه روح از کنارت رد میشن و اگه هواست نباشه اصلا متوجهشون نمی شی(مثه خودم)
(البته چند مدل دیگه هم هستن که توی دسته بندی آدما قرار نمی گیرن)
یکی از همین روزای سرد زمستونی حس خرخونیه اینجانب گل کرد،و کلی شال و کلاه کردم برم کتابخونه دانشگاه...
یاااااااااااااااااااااااااا قمر مصنوعی!!! صد رحمت به حموم عمومی،چه خر تو خری بود،همه کله ها تو کتابها،و هر نرم تنی که میومد کتاب بگیره همه کله ها بیرون میومد و اوشون رو نیگاه و آنالیز میکرد و دوباره می رفت توی کتاب!
بالاخره تونستم یه جایی که دو سه تا صندلی اطرافش خالی بود پیدا کنم،رفتم نشستم،یه آقا که بعد فهمیدم از دسته دوم هستند روبروم نشسته بود.
واااااای این آقا چقدر باکلاس بود یه 3و4 ساعتی موهاشو شونه و مرتب کرده بود و حداقل اتوی لباسش 1 ساعتی طول کشیده،جزوه هامو در آوردم و رفتم تو توهم،سیستم درجه دو،نمودار بد،سیستم خطی و...
حسابی توی درس غرق شه بودم که یهو بوی بدی مثه میخ طویله خر پدر بزرگ در روستای مربوطه به انتحای بینی اینجانب فرو رفت.
اه اه چه بوی پای بدی،کفشامو نیگا کردم،استغفرالله،مگه میشه پاهام توی کفش باشه ولی بو بده؟ به حق چیزای نشنفته و ندیده
در همین حین یهو چشمم به صندلی بغلیم افتاد که دو تا پا با جورابای بنفش روی صندلیه ولو شده بود،پاهارو که دنبال کردم به آقای با کلاس(نوع دوم) رسیدم،گفتم حتما طفلک اذیتش شده یه 2 دقیقه ای کفشاشو در آورده پاهاش خنک شه الان می پوشه
خودمو با عکسای جزوه سرگرم کردم،5 دقیقه 10 دقیقه،نیم ساعت،ای بابا مگه از رو می رفت؟!!!آخه یکی نیست
بگه مرتیکه مگه اینجا خونه نه نته که اینجوری ولو شدی؟مگه تو هیچی نوفهمی؟
می خواستم بهش یه چیزی بگم که یهو خودش با همون ژست با کلاسش گفت:"ببخشید جناب شما تا  ساعت 12 هستین من وسایلموبذارم برم جایی بیام"
از خوشحالی و از باکلاسیه بیش از حدش داشتم ذوق مرگ می شدم و با خوشحالی گفتم بلی من  تا هر وقت شما بیای هستم
داشتم از خوشحالی می ترکیدم و ته دلم می گفتم بری که دیگه بر نگردی!
با قدرتی معادل 100 اسب بخار اومدم که به ادامه درسم برسم که دیدم ای خدا،آقاهه رفته بو نرفته!
هی اینور و اونور نیگاه کردم چیزی دستگیرم نشد پاشدم صندلی آقاهه رو نیگا کردم،پسره ¤٬٫×٫×٫^* جوراباشو در آورده بود گذاشته بود رو صندلی!!!
آخه یه نفر چقدر می تونه بی شهور باشه؟
با عصبانیت بند و بساطمو جمع کردم به سرعت از کتابخونه بیرون اومدم،انگار به ما نیومده درس بخونیم
(اینجا که میرسیم میبینیم قصمون لر نداشته،شما فرض کن او آقاهه لر بوده!)
2 نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط best  | 

مهندسی وجبی!
 

ماشالله توی مملکت گل وبل بل ما همه مشکلات حل شده و همه چیز روی نظم حساب پیش میره الا "پوشش این خانمای توی بعضی سریالهای خارجی"(محمد تقی رهبر،نماینده مجلس) که "دیدن اونا باعث میشه رعشه بر بدن مردها  بیفته!"(عشرت شایق،نماینده تبریز)
والا واقعیت همینه!وقتی نماینده مجلس که تو مجلس نشسته مشکلات مردم رو حل کنه تموم فکر و ذکرش به لباس زیر بازیگرهای زن خارجیه،که مبادا رعشه ای بر اندام مرد بالغی بیفته،از XXXXXو yyyyyچه انتظاری میشه داشت؟!!!
آقایون ذکر شده امروز دفاع پروژهشون بود،چه دفاعی!چه پروژه ای ،چه سیستمی!!
مثلا رفته بودن آب افشان موزیکال ساخته بود،حالا خبری از قسمت الکترونیکی که نبود هیچ،خود آبپاش هم مطابق واحد لری ساخته شده بود.
آبپاشی به این هوا وسط حوض جلوی گروه مکانیک،که دقیقا 4و5 متر لوله سبز بود با چندتا سولاخ!
همین،این پروژه تخصصی یک مهندس مکانیک بود!بدون هیچ محاسباتی،تنها ابزارمحاسباتی که درش بکار رفته بود وجب بود و بس!همون رو هم که ساخته بودن هی یکی می رفت تو آّب اینور اونورش می کرد اندازه هاشو دستکاری می کرد تا خوشگلتر بشه!
واقعا من لذت می برم که همچین مملکت هماهنگی دارم!

2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط best  | 

کوچ
 

عنقریب بار و بندیلمونو می بندیم و از بلگفا می ریم،هیچ چیزش مثه آدم نیست،همش اعصاب خرد کنیه)نمک خوردن و نکدان شکستن(

شاید بلاگ اسپات!!!

2 نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 7:22 قبل از ظهر  توسط best  | 

backspace
 

این دفعه شصتادمه که هی می نویسم و پاک می کنم.
بک اسپیس خیلی دوستت دارم،تو تنها کسی(چیزی) هستی که منو درک می کنی و اشتباهاتمو می بخشی و بهم فرصت دوباره می دی ا
قصه منم قصه تویه
بعضی وقتا باید بک اسپیس زندگی رو نگه داشت،فرصت دوباره داد،دوباره شروع کرد


اما این rom رو نمیشه کاریش کرد،زحمت بیهوده نکش!!!

2 نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط best  | 

متن ترانه بسیار زیبای"ساده بودم"از راد
 

ساده بودم
ساده بودم ساده
ساده مثل کف دست
من نمی دانستم
ساده بودن سخت است
مثل آینه آب
صاف و اسان بودم
دل و دستم یک رنگ
مثل باران بودم
مثل باران بودم
که به خاک افتادم
دل بریدم رفتم
به سفر تن دادم
خوشحالی در خواب
اما دیگر هیچ
بتو روی آوردم
در گریزم از خو یش
خوشحالی در خواب
اما دیگر هیچ
بتو روی آوردم
در گریزم از خو یش
ساده بودم ساده
صاف مثل کف دست
من چه می دانستم
ساده بودن سخت است
به تو دل خوش کردم
به تو عاشق بودم
شدم آینهُ تو
صاف و صادق بودم
تو به من می گوفتی
ساده بودن زیباست
عشق مثل خود توست
ساده مثل خود م
عشق ها ساده نبود
عاشقی ساده نبود
هم سفر هم سفرم
راهی جاده نبود
مثل خوابی کوتاه
عشق هم آمدو رفت
به همان آسانی
دست سختی زدو رفت
قصۀ من این بود
این سرآغازم شد
بعد از اون قصۀ عشق
غم هم آوازم شد
قصۀ من این بود
این سرآغازم شد
بعد از اون قصۀ عشق
غم هم آوازم شد
ساده بودم ساده
هستیم در کف دست
من نمی دانستم
ساده بودن سخت است

2 نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط best  | 

تاکسی
 

توی کشور ما ایران تفاوت زیادی بین مردا و زنها وجود داره و رسما به زن به عنوان جنس دوم نگاه میشه و از اونا به عنوان موجوداتی که بیشتر کارای خونه رو راه بندازن استفاده میشه؛چون هنوز ماشینی اختراع نشده که بتونه همه کارای زنها رو اعم از جارو ظرف شستن و.... انجام بده!!!
و همیشه زنها از کارای اجتماعی محروم شدن و توی شهر ما زاهدان خیلی خیلی بیشتر...
امروز که مطابق معمول داشتم سلانه سلانه به ایستگاه تاکسی می رفتم تا برم دانشگاه دیدم یه تاکسی واساده و 2و3 تا آقا هم کنارش واسادن و سوار نمیشن توی تاکسی رو که نگاه کردم دیدم یه خانم نشسته؛گفتم حتما خانم دربستی گرفتن و منتظر راننده هستن؛جلوتر که رفتم دیدم اااا  روم به دیوار خانم جلو نشسته،بازم گفتم حتما شوهر خانم راننده تشریف دارن و ایشون منتظر آقاشون هستن؛نزدیکتر که شدم دیدم خدایا توبه خدایا توبه خانم جای راننده نشسته!!! بله ایشون راننده تاکسی تشریف دارن! به حق چیزای ندیده و نشنیده؛با خودم گفتم عجبه داره فرهنگ مردم یه تکونی میخوره واحساس با کلاسی می کردم ...
رفتم با اقتدار در تاکسی رو باز کردم و نشستم اون آقایون هم بعد من با چشمانی قلمبه نشستن توی تاکسی.
اصلا اون چیزی که فکر می کردم نبود:یه خانم مسن قد بلند که اضطراب و ناراحتی از سر و روش میبارید و مرتب با چادرش ور میرفت معلوم بود اصلا راضی به اینکار نبود؛ بعد حرکت هم دو دستی فرمون رو چسبیده بود و تا به دانشگاه رسیدیم توی مسیر مستقیم 20 بار راهنما زد!!!
خیلی چهره غمگینی داشت؛انگار اشتباه کرده بودم؛فرهنگ نبود که باعث راننده تاکسی شدن اون زن شده بود،فقر بود؛فقر...

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط best  | 

امروز
 

پاییز هم داره کم کم تموم میشه؛ اه اه چه بوی بدی(احمدی نژاد که رفت؛پس چرا هنوز بو میاد؟؟؟)بوی سالن امتحانات میاد باز  این ترم هم تموم شد بازم هیچی طول ترم درس نخوندم ولی تصمیم دارم ترم بعد بخونم(تصمیم کبری!!!) نمی دونم چرا هیچ وقت این تصمیمای من اجرایی نمیشه!
امروز کلی خوشحال شدم نرم افزار paint رو واسه موبایلم پیدا کردم
این paint عشق من بیده،همیشه همدم تنهایی هام بوده؛حالا هم میتونم هر لحظه بهش دسترسی داشته باشم؛خیلی عالیه.
(بعدا شاید شاید شااااااااااااااید چندتا از نقاشیهامو گذاشتم)
94 روزه دیگه تا عید مونده

اینم یه فیلتر شکن دیگه؛بجنبین تا فیلتر نشده:

فیلتر شکن

2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط best  |