تبليغاتX
کله کدو
کله کدو
خاطرات و هرچی به کله پوکم میرسه
رابطه لریت با کتابخونه و جوراب!

آدما به سه دست تقسیم میشن:یک آدمایی که قیافشون نشون میده آدمای جنتلمنگی هستن،یکی دیگه آدمایی که وجناتشون نشون میده خیلی آدمای باکلاسی هستن ولی در واقعیت از لحاظ خلمکی در حد phd هستند! و یکی دیگه آدمایی که نه ظاهرشون چیزی نشون میده نه باطنشون،اینا آدمایی هستند که معمولا مثه یه روح از کنارت رد میشن و اگه هواست نباشه اصلا متوجهشون نمی شی(مثه خودم)
(البته چند مدل دیگه هم هستن که توی دسته بندی آدما قرار نمی گیرن)
یکی از همین روزای سرد زمستونی حس خرخونیه اینجانب گل کرد،و کلی شال و کلاه کردم برم کتابخونه دانشگاه...
یاااااااااااااااااااااااااا قمر مصنوعی!!! صد رحمت به حموم عمومی،چه خر تو خری بود،همه کله ها تو کتابها،و هر نرم تنی که میومد کتاب بگیره همه کله ها بیرون میومد و اوشون رو نیگاه و آنالیز میکرد و دوباره می رفت توی کتاب!
بالاخره تونستم یه جایی که دو سه تا صندلی اطرافش خالی بود پیدا کنم،رفتم نشستم،یه آقا که بعد فهمیدم از دسته دوم هستند روبروم نشسته بود.
واااااای این آقا چقدر باکلاس بود یه 3و4 ساعتی موهاشو شونه و مرتب کرده بود و حداقل اتوی لباسش 1 ساعتی طول کشیده،جزوه هامو در آوردم و رفتم تو توهم،سیستم درجه دو،نمودار بد،سیستم خطی و...
حسابی توی درس غرق شه بودم که یهو بوی بدی مثه میخ طویله خر پدر بزرگ در روستای مربوطه به انتحای بینی اینجانب فرو رفت.
اه اه چه بوی پای بدی،کفشامو نیگا کردم،استغفرالله،مگه میشه پاهام توی کفش باشه ولی بو بده؟ به حق چیزای نشنفته و ندیده
در همین حین یهو چشمم به صندلی بغلیم افتاد که دو تا پا با جورابای بنفش روی صندلیه ولو شده بود،پاهارو که دنبال کردم به آقای با کلاس(نوع دوم) رسیدم،گفتم حتما طفلک اذیتش شده یه 2 دقیقه ای کفشاشو در آورده پاهاش خنک شه الان می پوشه
خودمو با عکسای جزوه سرگرم کردم،5 دقیقه 10 دقیقه،نیم ساعت،ای بابا مگه از رو می رفت؟!!!آخه یکی نیست
بگه مرتیکه مگه اینجا خونه نه نته که اینجوری ولو شدی؟مگه تو هیچی نوفهمی؟
می خواستم بهش یه چیزی بگم که یهو خودش با همون ژست با کلاسش گفت:"ببخشید جناب شما تا  ساعت 12 هستین من وسایلموبذارم برم جایی بیام"
از خوشحالی و از باکلاسیه بیش از حدش داشتم ذوق مرگ می شدم و با خوشحالی گفتم بلی من  تا هر وقت شما بیای هستم
داشتم از خوشحالی می ترکیدم و ته دلم می گفتم بری که دیگه بر نگردی!
با قدرتی معادل 100 اسب بخار اومدم که به ادامه درسم برسم که دیدم ای خدا،آقاهه رفته بو نرفته!
هی اینور و اونور نیگاه کردم چیزی دستگیرم نشد پاشدم صندلی آقاهه رو نیگا کردم،پسره ¤٬٫×٫×٫^* جوراباشو در آورده بود گذاشته بود رو صندلی!!!
آخه یه نفر چقدر می تونه بی شهور باشه؟
با عصبانیت بند و بساطمو جمع کردم به سرعت از کتابخونه بیرون اومدم،انگار به ما نیومده درس بخونیم
(اینجا که میرسیم میبینیم قصمون لر نداشته،شما فرض کن او آقاهه لر بوده!)
2 نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط best  |